« March 2013 | Main | May 2013 »
فوت و فن نگارش علمی!
بگذارید واقعیتی را برایتان بازگو کنم. مطمئنم که در طول تحصیلتان آموزگارانتان در اینباره برایتان بسیار گفتهاند که نگارش علمی چیست و چطور باید متن علمی نوشت. امّا هیچکدامشان بهتان فوت و فن اصلی و نهایی را نگفتهاند. نه اینکه نگران این بودهاند که زیریکخمشان را بگیرید و رودستشان بلند شوید؛ بیشتر خجالت میکشیدهاند مستقیم و روراست این مادرِ همهی فنون نگارش علمی را بهتان بگویند. میخواستند خودتان عاقل باشید و بفهمید. امّا آدم پردهدر و پررویی که من باشم، بیهیچ شرمی و بیتوقّع هیچ چشمداشتی مادرفنّ همهی فنون نگارش علمی را یادتان میدهم:
تمام توان و نیروتان را کناری بگذارید؛ یک حالتِ افسردهطوری بگیرید؛ قرص خوابآوری بخورید و همینکه چشمتان گرم شد، موسیقی بیحالی پخش کنید و تلاش کنید «حوصلهسربَر بنویسید»؛ خلاص.
وقتتان را تلف نکنید: به داروخانه بروید و قرصهای خوابآور ملایم – نه فیلافکن – بخرید و بایگانی موسیقی کلاسیکتان را بازبینی کنید و چندتایی از بی رمقهایش را گلچین کنید. قرصی بالا بیندازید و یکی از آن چند تا موسیقی بیحال را روی تکرار بگذارید و از همین حالا دست به کار تمرین شوید. در وهلهی اوّل از تبدیل نوشتههای روزمره به متن علمی شروع کنید و قدمبهقدم سراغ اندیشههای پیچیدهتر بروید.
تمرین / نمونهی نخست— نوشتار پایین را علمی کنید: هنوز اولین لیوان چایی صبحانهام را تمام نکردهبودم که از پنجره، زن خوشگل جوانی را دیدم که از خانهی روبرویی بیرون میآمد. با خودم فکر کردم دختر جوان آن ساعت صبح در خانهی همسایهی من چه میکند؟
جوابتان میتواند چیزی شبیه به این باشد: زنی بیست و سه ساله که طبق یافتههای دیگر پژوهشگران (نبوی ۱۳۷۵، جونز و همکاران ۲۰۰۷) معیارهای غالب جامعهی مردسالار سنّتی ظاهر او را زیبا ارزیابی میکند، ساعت هشت و پنج دقیقهی بامداد از خانهای با زیربنای ۳۰۰ متر مربّع که در یکی از محلّههای متوسّط شهر واقع شده خارج شد.
آموزهها: (۱) قید همهی «من»ها و ضمایر اوّل شخص را بزنید. هیپیبازی که نیست؛ علم است! نوشتهتان هرچقدر غیرشخصیتر باشد، حوصلهسربرتر، بیطرفتر و در نتیجه علمیتر میشود. (۲) هیچ حرفی از پژوهشگر و نویسنده نباید در میان باشد بجز دیگر پژوهشگران که باید یک تاریخی جلویشان گذاشت. حتی اگر آن دیگر پژوهشگران خودتان باشید، به خودتان ارجاع بدهید و تاریخ هم یادتان نرود. شمارهی صفحه هم اضافه کردید که چه بهتر. حوصلهسربرتر میشود و علمیتر. (۳) تفسیر؟ احساسات؟ خدا بدور! تو چه کارهای که گمان میکنی کسی زیباست یا زشت؟ (۴) عدد بیاورید: میخواهد سن و سال موضوع تحقیق باشد؛ زیربنای خانه باشد؛ ساعت مشاهده باشد؛ یا تاریخ نشر پژوهشهای دیگر. آنقدر عدد و رقم بیاورید که خواننده سِر شود و دیگر از یکجایی به بعد حوصله نکند به عددها نگاه کند و همینطوری از رویشان بگذرد تا ببیند (میبیند؟) حرف حسابتان چیست. (۵) پسزمینه؟ حاشا و کلا! آنوقت اگر پسزمینهی تحقیق معلوم باشد چطور میخواهید ادّعا کنید که نوشتهتان تعمیمپذیر است؟ مشاهدهی شما باید در یک فضای بینام و نشان اتفاق افتاده باشد تا بشود تعمیمش داد. نوشتهی غیرتعمیمپذیر هم که میدانیم و لازم به یادآوری نیست که به درد لای جرز میخورد. به چه درد کسی (البته غیر از خودش و اطرافیهایش) میخورد که این یک خانم جوان کی از خانهی کی خارج شده؟ باید جوری بنویسیم که از آن به بعد همهی خانمهای جوان هر روز همان ساعت از همهی خانههای دنیا با آن زیربنای خاص خارج شوند! نوشتهمان باید دردی از دردهای همهی مردم دنیا دوا کند یا نه؟ (۶) شرط اصلی حوصلهسربربودن کُشتن هر جور حس کنجکاویست. به تو چه که موضوع نوشته آن ساعت آنجا چه میکند؟ فضولِ مردمی؟ اگر خیلی برای هدف نوشتهات ضروریست، برو چند تا مصاحبه بکن و بدون اینکه نظر کسی را بر کس دیگری ترجیح بدهی یا تحشیه بر یافتههایت بزنی، نتایجش را همینطور علمی و بیطرفانه گزارش کن تا خوب حوصلهی خوانندهات سر برود.
روش من تضمینیست. هرقدر بیشتر تمرین کنید و در ضمن نوشتههای حوصلهسربر بخوانید و با مهندسی معکوس تلاش کنید آموزههایش را استخراج کنید، موفقتر میشوید. البتّه بعد از مدّتی نسبت به قرصهای خوابآور ایمن میشوید. ولی اگر تا آنموقع خوب تمرین کرده باشید، نگرانی ندارد. بهجای بالابردن «دوزِ» قرصتان، چند تا از نوشتههای قبلیتان را بخوانید... همان کارکرد را دارد.
زبان یک، زبان دو
نگاه کنید عزیزان من، زبان یک جور نیست تو را به جدّتان قسم. من عامی در این سی و چند سالی که از خدا عمر گرفتهام، دست پایین دو زبان شناختهام: یکی زبانیست که ما برش فرمانروایی میکنیم؛ زبانی که رامش میکنیم. با فنون و مهارتهای نگارشی که میآموزیم سعی میکنیم تبدیلش کنیم به ابزاری برای بیان فهممان از دنیا و مافیها. یک جور زبان خاکبرسر. یکی دیگر، زبانیست که بر ما فرمانروایی میکند: از ناکجا و غیب میآید و پسگردنمان میزند؛ یکجور زبان الهام و وحی که از فهم خارج است، چون خودش قابلیّت فهم را دست و پا میکند. چطور چنین زبان دوّمی با چنین تناقضی ممکن است؟ سادهاست: زبان دوّم نه علیرغم این تناقض که به خاطر این تناقض ممکن است. به خاطر این انرژیش ممکن است. انرژیای که از تناقضی میآید که همین دو خط بالاتر نوشتم – که قابل فهم نیست چون مبنای فهم است. حرف امروز و دیروز هم نیست این؛ کشف نویی نیست. این تناقض مانندهی تناقض پدر در رمهی نخستین فروید است: قانون ممکن شده، چون پدری بوده که خودش به قانون تجاوز کرده. یک استثنایی هست که همانندی و برابری را تضمین کرده: خاکبرسری را تضمین کرده؛ چطور بگویم؟ زبان اوّل را ممکن ساخته. صحبت من آن زبان دوّم – آن استثنا – است. حالا بیا و این را حالی طرف کن که میخواهد پیشنهادهی ما را بخواند. نمیشود دیگر.
بههرحال، عزیزان من، من از دنیای شما، زبان دوّم را پاس میدارم. زبانی که یکهو نه فقط از وسط شعر و داستان، که از آنجا که انتظارش را نداری – مثلا از میانهی مقالهای علمی – مثل برقی که در سیاهی شب تنهی درخت را دو تا میکند، میخورد فرق کلّهی آدم و برق از سه فازش میپراند.
جادو
در بازی بیلیارد مجموعهای از ضربههای پیشرفته هستند که رویهمرفته بهشان میگویند «انگلیسی»: انگلیسی راست، انگلیسی چپ، انگلیسی پایین و انگلیسی بالا و از ایندست. عموماً به بازیکنهای غیرحرفهای سفارش میکنند که ضربههای انگلیسی را پیش از اینکه درک کاملی از ضربههای سادهتر پیدا نکردهاند، به کار نبرند. در واقع بازیکنهای غیرحرفهای باید سعی کنند تنها با تجسّم روابطِ خطّی و سرراستِ «هندسی» (اگر بتوان اینطور نامیدشان) – مثل برابری زاویهی تابش و بازتابش – کارشان را پیش ببرند و درگیرِ محاسباتِ پیچیدهتر و غیرخطّی «فیزیکی» (اگر بتوان آنها را در نبودِ نامِ بهتری برای توصیفِ تفاوتِ این دسته ضربات با ضربههای «هندسی» اینگونه خواند) نشوند. کسانیکه به ضربههای انگلیسی وارد میشوند، دنیای تازهای از پیچیدگی را تجربه میکنند که در قیاس با بازی «هندسی» تَنه به جادو میزند. امّا «جادوییتر» از همه – در معنای واقعی واژه – حرکتیست به اسم «انگلیسیِ بدن». انگلیسیِ بدن از اینقرار است که پس از اینکه بازیکن ضربهاش را زد، بدنش را هماهنگ با جهتی که دوست دارد توپ متحرک بگیرد، تکان میدهد؛ به این قصد و نیّتِ (ظاهراً غیرمنطقی) که نه تَک ضربهی نخستین – که منطقاً تعیینکنندهی عاقبتِ کار است – که حرکتِ مُمتد بدن بعد از جُدا شدن توپ، سرنوشت توپ و بازی را تعیین کند.
ظریفی میگفت غمانگیز اینجاست که هرچند «انگلیسی بدن» ظاهراً دعوتِ جادو به بازیایست که شهرتش به خطّیبودن و محاسبهپذیریست، خودِ همین حرکتْ بیانگرِ آن است که بازیکن، در وهلهی نخست به قدرِ کافی به ضربهی تعیینکنندهی اوّل و قواعدِ «هندسی» و «فیزیکی» توجّه نکرده و مجبورْ دست به دامانِ جادویی حالا بیحاصل شده تا مگر رابطهی دیرین امّا فراموششدهی مبتنی بر شباهت حرکت بدن و حرکت شیء کاری از پیش ببرد و نتیجهی بازی را تغییر دهد. (رابطهی بدن و شیء و در واقع عدم تمایز بین این دو چیزیست که هنوز در ورزشهای دیگر هم موجود است: مثلاً وقتی که بازیکن بولینگ، پیش از رها کردن توپ به خودش یادآوری میکند که او و توپ یک چیز هستند.) غمانگیز آنجاست که ما دیگر – برخلافِ آن گونهای که در گذشته به وضوح بودیم (امضای آگامبن؟ اپیستمهی رُنسانس فوکو؟ مؤلّفهی تقلیدی بنیامین؟ مخروطِ خاطرهی برگسون؟ مشارکتِ رازمندانهی لوی-برول؟) – به آنچه در جهان هست، به آن روشِ نامحسوسِ سابق وصل نیستیم و نمیتوانیم سرنوشت چیزها را از آن طریق تغییر دهیم (یا باور کنیم که آنها سرنوشت ما را – انسانیهایی که تنها تا وقتی سوژهی انسانی هستیم که عاملیّتمان از درون خودمان میآید و نه از چیزهای دیگر – میتوانند تغییر دهند).
انگلیسیِ بدن، یکجور نشانگان است که فرصت پیدا کرده از ناخودآگاهمان روبیاید – یک جور بازگشتِ امرِ سرکوبشدهی فرویدی. غمانگیز اینجاست که در دنیایی بسر میبریم که «جادو»ی مبتنی بر شباهت و اتّصال، سرکوب شده - دنبایی که به قدرِ بیلیارد غیرحرفهای مبتنی بر ضرباتِ «هندسی» حوصلهسَربَر و بیمزّهست.
وضعیّت دائماً موقّتی
به نظر میآید مهمترین اتّفاق اجتماعی-اقتصادی در دنیای کسب و کار تغییریست که در مفهوم «شرکت» ایجاد شده. روشنتر اینکه «شرکت» برای آمریکاییها – و احتمالا خیلی جاهای دیگر دنیا – خیلی وقت است دیگر آن نهاد ماندگاری که ریشه در جامعهی محلّی داشت و سرنوشتش مستقیم به سرنوشت و زندگی مردم شهر و جامعه پیوند خورده بود، نیست. دیگر «شرکت» بخش مهمّی از زندگی کارمندها نیست و جامعهی محلی نمیتواند خیلی دل به تأثیرات مثبت شرکت بر شهر و محل ببندد و مردم سرنوشتشان را در گرو شرکتهایشان نمیگذارند. پیشتر از اینها، شرکت یک جور تعادل بین برسازندههایش برقرار میکرد – بین مشتری، مدیران، کارمندان، شهر و جامعه و از ایندست. هرچند که البته این تعادل، مطمئناً عادلانه نبود و مدیران بیشتر از همه منتفع میشدند. امّا حالا خیلی وقت است که «شرکت» جایش را داده به یک رَقَم: قیمت سهام. به همین خاطر از تمام آن برسازندههایی که شرکت بینشان تعادل برقرار میکرد، تنها کسی که مهم باقیمانده و اهمیّتش بیشتر از همیشه شده «سهامدار» است. البته شرکتها ادّعاهای دیگر دارند و مثلا میگویند که مشتری از همه مهمتر است. بوضوح میدانیم که اینطور نیست و اینها گندهگوییهای پوچیست که همه کموبیش مزخرفبودنشان را تجربه کردهایم. تنها چیز مهم سهام و تنها کس مهم سهامدار است. نمونهها فراوانند. از جمله اینکه همین امروز خواندم که «گروپان» جزو نُه «برند» آمریکاییست که اخیراً بیش از همه صدمه دیدهاند. نه اینکه گمان کنید شرکت صدمه دیده؛ نه. همه چیز بر همان روال سابق است. با یک تفاوت ظاهراً کوچک: عدد مزبور وضعش دگرگون و خراب شده. چرا؟ به این خاطر که پدیدآورنده و مدیرِ حالا سابقش حاضر نشده شرکت را به شش میلیارد دلار به گوگل واگذار کند – و شرکتش حالا فقط چهار میلیارد دلار میارزد و به همین خاطر سهامداران، مدیر را که مؤسس شرکت بوده، از کارش بر کنار کردهاند و بهش گفتهاند دخالت بیجا مانع کسب است!
این تغییر (از یک نهاد اجتماعی به یک عدد) همانچیزیست که گریگوری پک در فیلم «پول دیگران» (۱۹۹۱) دبارهاش سخنرانی میکند. پِک پدر معنوی کارخانهایست به اسم «سیم و کابل نیواینگلند» که حالا در خطر فروختهشدنست. داستان اینقدرها سیاه و سفید نیست که تعریف میکنم. امّا به هر حال آنجاییش که برایم مهم است اینکه پِک در نشست سهامدارها با اشاره به دشمن درونی شرکت – که میخواهد شرکت را بفروشد و همهچیز برایش در یک عدد خلاصه میشود – و آنجا در جمع نشسته، میگوید:
«از همهی شما میخواهم که به او با همهی آنچه به آن افتخار میکند نگاه کنید. نگاه کنید به «لری تسویهگر [لیکوئیدیتر]». کارآفرین آمریکای پساصنعتی که خیال برش داشته خداست و با پول مردم هرکار میخواهد میکند. تاجردزدان قدیمی دست پایین از پی خودشان چیز ملموسی بر جا میگذاشتند – معدن زغالی، خط راهآهنی، بانکی، چیزی. اما این مرد هیچ باقی نمیگذارد. هیچ چیزی نمیسازد. هیچ چیزی را اداره نمیکند و بعد از رفتنش چیزی نمیماند به جز رگباری از کاغذ تا باهاش دردهایمان را بپوشانیم. ای وای من! اگر این مرد دستِ کم میگفت «من بهتر از شما میدانم چطور کاسبیتان را اداره کنم» آنوقت چیزی بود که ارزش نشستن و صحبت کردن داشت. امّا او این را نمیگوید. او میگوید «من شما را خواهم کُشت؛ چراکه در این لحظهی خاص از تاریخ، ارزش کشتهی شما بیشتر از ارزش زندهی شماست». کتمان نمیکنم؛ ممکن است این حرف درست باشد. امّا این هم درست است که روزی خواهد آمد و این صنعت زیر و رو میشود. روزی خواهد آمد که ین ژاپن ارز ضعیفتریست و دلار قویتر؛ روزی خواهد آمد که بالاخره دست به کار میشویم و راههایمان را بازسازی میکنیم؛ روزی خواهد آمد که پُلهایمان را میسازیم؛ زیربنای مملکتمان را. آن روز که بیاید تقاضا سر به فلک میگذارد. وقتی که این اتّفاقها بیفتد – اگر شرکتمان را نفروخته باشیم – ما هنوز اینجاییم، قویتر از سابق. چرا که از آزمونمان سربلند بیرون آمدهایم و شرایط دشوار را پشت سر گذاشتهایم. آنروز قیمت سهام ما با این مقدار ناچیزی که او اکنون پیشنهاد میدهد، قابل قیاس نخواهد بود. امّا خدا رحممان کند اگر رأی بدهیم به اینکه چند پشیز ناچیز او را قبول کنیم و راهمان را بکشیم و برویم. خدا به این کشور رحم آورد اگر این طلیعهی آنچیزیست که در آینده پیش رویمان خواهد بود. آنوقت ملّتی شدهایم که چیزی درست نمیکنیم به غیر از همبرگر؛ چیزی نمیسازیم به جز وکیل؛ و چیزی نمیفروشیم جز راههای فرار از مالیات. و اگر اکنون مملکتمان در چنین وضعیست، بهتر است یک نگاهی به دور و برتان بکنید. به بغلدستیتان نگاه کنید. نمیکشیدش، میکشید؟ نه! نمیکشید چون اسم این کار قتل است و غیرقانونی. این کاری هم که ازش صحبت میکنیم، قتل است- قتل عام. فرقش این است که اسم این قتل عام را در والاستریت گذاشتهاند «بیشینهسازی سهم سهامدار» و قانونیاش کردهاند. آنها جای وجدان را با پول عوض کردهاند. لعنت بر این اوضاع! ارزش یک کسب و کار بیش از قیمت سهامش است. اینجا جاییست که ما خرج زندگیمان را در میآوریم، دوستانمان را میبینیم و خیالپردازی میکنیم. هرطوری که نگاه کنیم، اینجا تار و پود جامعهمان است. پس بگذارید همینجا و در همین نشست، به همهی لری گارفیلدهای کشور بگوییم اینجا کارخانهست: ما میسازیم، خراب نمیکنیم. نگرانی ما بیش از ارزش سهاممان است: ما نگران مردمیم. متشکرم.»
اگر گمانتان بر این است که حتّا در دنیای خیال و فیلم، همه سوت و کفزنان لری تسویهگر را از شهر بیرون میکنند، اشتباه میکنید!
نتیجهی این تغییر امّا چه بوده؟ بیاعتمادی و موقّتیبودن: از یکطرف، در سطح پایینتر شغلی، حالا موقّتی بودن دایمی شده: کارگر رستوران بودن – که همیشه شغلی موقّتی برای نوجوانان و جوانان بوده – حالا برای خیلیها شغل همیشگیست. بزرگترین استخدامکنندهی آمریکایی – فروشگاههای زنجیرهای والمارت – عامدانه آدمها را برای حدود سیوشش ساعت در هفته استخدام میکند تا کارگرهای پارهوقت محسوب بشوند و نه تماموقت و هزینهی کمتری به شرکت تحمیل شود تا عدد بزرگتری هر فصل به سهامداران گزارش شود. گمان میکنید این موقّتی بودن به شغلهای سطح پایین محدود مانده؟ خیر! در شغلهای نخبه هم همهچیز موقتیست. بسیاری کارمندهای سطح بالا همینکه دارند در جایی کار میکنند هم دنبال بیشینهسازی نفع خودشان هستند (خصوصاً آنهایی که پورسانت میگیرند) و هم بهطور فعال در جستجوی کار دیگری. در ضمن چون دیگر نمیشود دل به نهاد ماندگار شرکت و منابعش بست، همه متّکی شدهاند به منابع فردی و خانوادگی. برای چی این همه «شبکهسازی» مهم شده و هر جا که میروی صحبت از «نِتورکینگ» است؟ برای اینکه این همهی چیزیست که آدمها دارند. آدمها باید در شبکهها و همینطور در مهارتهای فردیشان سرمایهگذاری کنند تا بتوانند خودشان را از شر «شرکت» و سهامدارهایش محفوظ نگه دارند. گمانم دشوار نباشد حدس اینکه این رابطهی نیروی کار و شرکت – این عدم اعتماد و موقّتی بودن همیشگی –چه جور فضای اخلاقیای تولید میکند. اگر پیشتر کسی در وصف محل کارش میگفت «اینجا همه مثل اعضای یک خانواده هستیم» حالا دیگر نمیتواند این را بگوید، یا اگر میگوید دروغ میگوید؛ یا اگر راست میگوید، منظورش این است که همگی اعضای خانوادهی گندی هستند که هرکس تنها به منافع خودش میاندیشد.
دلِ من همی جُست پیوسته یاری
که خوش بگذراند بدو روزگاری
شنیدم که جوینده یابنده باشد
به معنی درست آمد این لفظ ، باری
به کامِ دل خویش یاری گُزیدم
که دارد چو یارِ من امروز یاری؟
بدین یارِ خود عاشقی کرد خواهم
کزین خوش تر اندر جهان نیست کاری
فرخی سیستانی
[بایگانی]
حکمت
کسی میگفت - و چه درست میگفت: همه جا، هر شهر و روستا و کشور و استانی، برای زندگی خوب است، الا آنجایی که قرار است خوب باشد!
● جایزهی محسن رسولاف در جشن تصویر سال
● سایت رسمی دانشگاه آکسفورد- دربارهی مدرک جعلی علی کردان
● قابل توجهِ خوانندگان پروپا قرصِ راز
● جان به لب رسید از یاری!!!
[بایگانی]
غول
امروز استاد درس «نظریهها و رویّههای معاصر در مردمنگاری»مان میگفت «اینکه بر دوش غولهای بیکران ایستادهاید، دلیل نمیشود که از آن بالا روی سرشان بشاشید!»
پ.ن. لابُد نیازی به توضیح نیست که گمانم نیوتون است که میگوید اگر بهتر میبینم از اینروست که بر دوش غولهای بزرگی سوارم...
شکر
یک پیام صبحگاهی در زمستان مینئاپولیس: دمای هوا منهای هفت درجهی فارنهایت (منهای بیست درجهی سانتیگراد) و به زودی انتظار یک جبهه هوای سرد را داریم! اوّل با خودت فکر میکنی که طرف یا نمیداند سرد یعنی چه یا نمیفهمد منهای بیست درجه چهاندازه سرد است که تازه میگوید یک جبهه هوای «سرد» دارد نزدیک میشود. ولی بعد که با خودت فکر میکنی میفهمی که این در واقع بیان دیگریست از «باز برو خدا رو شکر کن ...» -ِ خودمان.
-----
چند روز به پایان ماه میلادی مانده. پهنای باند راز، لب به لب شده و ممکن است هر آینه لبریز شود. اگر این اتّفاق افتاد و راز را ندیدید، دوباره با شروع ماه میلادی نو سعی کنید. همهچیز روبهراه خواهد بود.
طلال اسد
ادامه...
موسیقی (16)
نوشته های دیگران (84)
وبلاگ قبلی راز (353)
پرسونا (7)
آموزش (33)
ادبیات، کتاب و نویسندگی (294)
جامعه شناسی (209)
رسانه (2)
شخصی (271)
عکس (34)
September 2015
May 2015
January 2015
August 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
August 2011
July 2011
June 2011
March 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001