فاشیستهای زبان
حالا نسبتِ «زن» و «علم» را آنطور که در نقّاشی دیدیم – کمی – همینطور دلبخواه – گسترش بدهیم. بعد با هم به نقدهایی فکر کنیم که ادّعا میکنند هرچند علوم انسانی ممکن است حرفی برای گفتن داشته باشد، با زبانِ پیچیدهش سادگی مفاهیمی را پنهان میکند که همه میدانیم: متفکّر علوم انسانی کسیست که دانشِ عمومی را – که همه میدانند – با زبانی پیچیده – که با زبانِ آدمیزادی فاصلهی غریب دارد – بیان میکند تا خودش را مهم جلوه بدهد. این دسته گاهی ادامه میدهند: مگر نه اینکه مخاطبِ اصلی علوم انسانی – و خصوصاً مطالعات فرهنگی و زنان و مشابه اینها – مردم «معمولی» هستند؟ پس چرا نوشتههای به ظاهر متفکّرهای علوم انسانی برای این آدمها در دسترس نیست؟
پاسخهای من و پرسشهایم البته، تا حدّی چنین است:
1- به این پرسش فکر کنیم که چرا کسی نمیپرسد برای چه آخرین یافتههای ژنتیکی و اطّلاعات آزمایشگاهی آنها، با زبانی همهفهم بیان نمیشود؟ چرا آنها – که یافتههایشان لابد با خودِ خودِ زندگی زیستی ما سر-و-کار دارد – در نوشتههایشان از اصطلاحات علمی استفاده میکنند که برای منِ خوانندهی معمولی دستیافتنی نیست؟ آیا فقط باید دستهی خاصّی از اطلاعات و دانش دسترسیپذیر باشد؟ واقعاً چرا نه مثلاً ژنتیک و تنها فرضاً دریدا یا باتلر؟ من – شخصاً – آغاز یک مقالهی علمی مربوط به ژنتیک را خواندم و برایم فرقی با خواندنِ نوشتهی چینی نداشت. خلاصه کنم: چرا رشتههایی که در مظان پیچیدهنویسی هستند، رشتههاییند که دستورِ کارشان مبارزه با نابرابریست؟ چرا رشتههایی که به همین اندازه «دسترسناپذیر»ند، به پیچیدهنویسی متّهم نمیشوند؟ چرا قربانی این حملهها همیشه خارج از دایرهی قدرت هستند.
2- اینجایی که زندگی میکنم – به دلایل تاریخی – ظاهراً کسی جرأت نمیکند/نمیتواند از سیاهها بد بگوید (البته موضوع نادرستی قضاوت بر اساس رنگِ پوست فراگیر است و تا جاییکه میدانم تنها و تنها حوزهی ریاستِ پژوهشگاه دانشهای بنیادی ایران از این موضوع با خبر نشده). امّا همینجایی که زندگی میکنم، مردم زبان سیاهها را به راحتی و بیپروا نقد میکنند. زبان سیاهها، به نمایندگی از خودشان، نقد میشود. آیا نقدِ زبانِ مطالعات فرهنگی، مطالعات زنان و از ایندست، نقدِ پروژهی این رشتهها نیست؟ آیا – «ساده»تر بگویم – این نیست که قدرت رویش نمیشود بگوید «زن و مرد برابر نیستند» و در عوض، میگوید زبانِ مطالعاتِ زنان چرت است؟ زبان، همیشهی تاریخ نقش میانجی داشته.
3- تجربهی شخصیم میگوید که موضوع پیچیده، نیاز به زبانِ پیچیده دارد. امتحانی، یکبار تلاش کنید متنی را که گمان میکنید پیچیدهست، ساده کنید. نتیجهی سادهسازی – اگر ممکن بشود – دستِ پایین، درجِ توضیحهای فراوان لابهلای نوشته و در نتیجه طولانیتر شدنِ آن است. آیا اختصارْ یکی از مؤلّفههای تعیینکنندهی دسترسیپذیری نیست؟ با طولانی کردنِ نوشته، آنرا از دسترس دیگران خارج نمیکنیم؟
4- اندیشهی پسِ پشتِ «ایدئولوژی سادهگرایی» چیست؟ آیا این نیست که: من نباید برای فهمِ نوشتهی فرضاً جودیت باتلر هیچ تلاشی کنم. این وظیفهی اوست که معنایش را به من برساند. خواننده هیچ وظیفهای ندارد و هیچ تلاشی نباید بکند. تلاشْ وظیفهی نویسنده است. خواننده وقتی لازم باشد کمی تلاش کند، عصیان میکند: اینها مزخرف است؛ اگر نبود، «من» میفهمیدمشان. ایدئولوژی سادهگرایی خیلی قشنگ تکرار این موضوع است که یک حقیقتِ غیر-فرهنگی/پیشا-فرهنگی حتماً وجود دارد که میتوان با زبانِ سادهی ارجاعی دربارهش نوشت تا همه بفهمندش. جوهرگرایی مدرنیته اینجا خودش را خوب نشان میدهد. خالصسازی هم، حول این اندیشه شکل میگیرد که هرچه جز آن جوهر باید زدوده شود؛ بعد همینطور هم عمل میکنند و – بگذار چند صد پلّه جلو بپریم– نسلکشی رُخ میدهد.
5- جالب اینکه هر دو سوی ماجرا – آنها که حمله میکنند و آنها که قربانی حملههایند – ادّعاشان اخلاقی/انسانیست. یکی میگوید که اخلاقی و انسانی این است که همه چیز و از جمله نوشتههای شما دسترسپذیر باشند و آنسو میگوید که دم از سادگی زدن و زبان را از ویژگیهای دیگرش غیر از ارجاع زدودن، غیر انسانیست. امّا آیا مگر همیشه هنرِ قدرت این نبوده که غیراخلاقیها را اخلاقی و موجّه جلوه دهد؟
یادم نمیآید که بود که میگفت – شاید آگامبن – که ایدئولوژی زوری سادهسازی و سادهگرایی – جسارت نباشد – ایدئولوژی فاشیسم بوده. فاشیست نباشید.
سی سالگی
امروز سی ساله شدم. پریشب هم شاید برای اوّلینبار به معنی واقعی کلمه از جشنِ تولّدی که اصلاً منتظرش نبودم، شگفتزده شدم. جشنی که مغز متفکّرِ سیما پُشتش بود! من و سیما هر دو رفته بودیم بیرون. رفته بودیم کافه که بعد از سر-و-سامان دادن به کارهای خانه و آماده کردنِ غذا برای مهمانی روز بعد – که قرارش را خودم گذاشته بودم و ربطی به تولّد نداشت – درس بخوانیم. بر که گشتیم، دوستانمان – که مثلاً قرار بود فردا مهمانمان باشند – از پشت مبل و توی آشپزخانه آمدند بیرون و «تولّدت مبارک» فارسی را با لهجه خواندند! دفعات قبل که قرار بود شگفتزده شوم، هر بار نشانهای وجود داشت که میتوانستم پیشبینی کنم. امّا اینبار، واقعاً محاسبات پیچیدهای در کار بود. یکقّلّم و از همه عجیبترش اینکه بچّهها چطور واردِ خانهی ما شده بودند. خودم که آن لحظه خودم را ندیدم. آنها که دیدند، میگفتند چشمم از حدقه بیرون بود!
به هر حال، هماهنگ کردنِ چنین جشنی با آدمهایی از قارّههای مختلف دنیا کار دشواری بود که سیما بینقص اجرایش کرد. مثل همیشه نمیدانم چطور تشکّر کنم.... در کنار هدیههای دیگری که گرفتم؛ خودِ جشن از همه دلچسبتر بود. پریشب، شبِ خاطرهانگیزی بود و سیسالگیم و آغاز دههی چهارم زندگیم با این خاطره همیشگی شد.
تأملاتی دربارهی کار میدانی در مراکش - گزارش کتاب 5
کتاب بعدی که در تعطیلات زمستانی گزارش کردم و حالا روی «راز» میگذارم، کتاب مشهور ربینوست. این کتاب را در کلاسهای انسانشناسی فرهنگی از همان آغاز و در درسهای کارشناسی و بعدتر بارها میخوانند یا بهش رجوع میکنند. به هر حال، مثل خیلی از کلاسیکها کتاب مهمیست.
گزارش را از اینجا بشنوید: پنج و شش دهمِ مگابایت. پنج و نیم دقیقه.
میرزاقاسمی در آشپزخانه
میهمانان شیخ - گزارش کتاب 4
دربارهی «میهمانان شیخ» نوشتهی الیزابت فرنیا. از اینجا گوش کنید. شش دقیقه و بیست ثانیه، بیش از پنج و نیم مگابایت.
آشپزخانهی راز گشایش یافت
به آشپزخانهی راز بروید و صفحهی دربارهاش را بخوانید تا بدانید این وبگاه جدید زیرمجموعهی راز چهطور متولّد شد و قرار است کارش را چهطور ادامه دهد. کاستی و پیشنهاد و انتقادتان را هم آنجا یا اینجا بنویسید.
جادوی دولت - گزارش کتاب 3
سوّمین گزارش کتاب راز دربارهی «جادوی دولت» نوشتهی مایکل تاوسیگ.
امیدوارم که مفید باشد. پروندهی صوتی گزارش را از اینجا بگیرید (پنج دقیقه - چهار و نیم مگابایت).
ربتیکو
بیا به کافهی توماس پیشِمان
و به نوای باقلاماهامان گوش کن
شاید فرشتهها هم بیایند و به ما ملحق شوند
و دوشادوشمان پایکوبی کنند
حالا که بازار موسیقی زیرزمینی با فیلم گربههای ایرانی – که به صراحت دوستش نداشتم و دستِ بالا یک موزیک ویدئوی بلند بود به نظرم – دوباره گرم شده، بگذارید یکجور موسیقی که یکوقتی زیرزمینی بوده، معرفی کنم تا اگر تنوّع شنیداری میجویید، چند ساعتی مشغولش شوید.
ربتیکو گونهای از موسیقی شهری یونانیست. تاریخ پیدایی و گسترشش مفصّل است. همینقدر بگویم که منشاء و مبدئش آسیای صغیر بوده و تبادل جمعیت بین ترکیه و یونان در 1923 نقش زیادی در توسعهی این سبک داشته. ربتیکو با بوزوکی، قابلاما، مندولین و گیتار و البته پیانو و ویولن اجرا میشود و به خاطر درونمایهی شهریش، اشعارش لبریز است از مفاهیم مرتبطی مثل مواد مخدر و زندان و فحشا و کارگری و جنگ و اینها. ربتیکو، متأثر از موسیقی کافهای ترکیهایست و اصولاً در کافهها هم اجرا میشده و وقتِ اجرایش حضّار خیلی وقتها حشیش میکشیدند؛ میرقصیدند و بعضی وقتها تحت تأثیر موسیقی میگریستند، خودزنی میکردند یا رگشان را با چاقو و شکستهی استکان شیشهای میزدند. موسیقی در دورهی رژیم چهارم اوت مدّتی ممنوع شد و اشعارش را هم تا جایی که میشد تطهیر کردند.
فریس در 1983 فیلم ربتیکو (یا رمبتیکو) را دربارهی ماریکا نینو خوانندهی ربتیکو ساخته که دیدنش خالی از لُطف نیست و موسیقیش واقعاً شنیدنی و بیاغراق بینظیر است. هرچند، داستان فیلم با آنچه از زندگی ماریکا میدانیم، دقیقاً منطبق نیست. فیلم، زمینههای تاریخی پیدایی و گسترش موسیقی را هم کمابیش و بعضی وقتها با تصاویر مستند روشن میکند. ربتیکو، خرس نقرهای برلین را در 1984 برده. نسخهای که ما اینجا – همراه دوستان و البته سیمین عزیز – دیدیم ویرایش 2004 فیلم است که یک حلقه دیویدی اضافه هم دارد حاوی موسیقی بینظیر فیلم، ساختهی ستاورس خارچاکوس.
ماریکا در استودیویی در آمریکا یکی از آوازهای مشهورش به نام «دام» را میخواند
ربتیکو (Rebetiko یا اگر دنبال پارههای فیلم میگردید Rembetiko) را میتوانید در یوتیوب جستجو کنید و چندتاییشان را پیدا کنید. خیلی از ویدئوهایی که در یوتیوب است مربوط به فیلم است؛ امّا اجراهای زنده را هم میتوانید بعضاً بیابید که واقعاً شنیدنیند. هرچند در ویدئوهای جدیدتر، خبری از نوازندههای سبیل-از-بناگوش-دررفتهی کلاهشاپو بهسر که کتشان را روی شانهشان میانداختند و یکوَری مینشستند و ساز میزدند نیست. ترکیب سازها هم تغییر کرده و خودِ موسیقی نیز حس و حالِ ربتیکوهای قدیمیتر را ندارند.
پایین هم تلاش کردهام اولین آوازی را که ماریکا در فیلمِ رمبتیکو به تنهایی میخوانََد به فارسی برگردانم:
امّان... امّان...
با میلاد هر نوزاد غمی زاده میشود
و در هنگامهی جنگ، خونِ بیحساب میریزند.
میسوزم، میسوزم؛
آتشم را با روغن فرو بنشان.
غرق میشوم، غرق میشوم؛
مرا در اقیانوسی ژرف بیفکن.
به چشمان تو سوگند
- که چشمانت ارزشمندترینند برایم -
به من خنجری دادی و خنده خواستی.
میسوزم، میسوزم؛
آتشم را با روغن فرو بنشان.
غرق میشوم، غرق میشوم؛
مرا در اقیانوسی ژرف بیفکن.
امّان... امّان...
تویی که آنجا در اعماق دوزخی،
زنجیرِ سختِ آهنین را بشکن.
نامت مقدّس باد
اگر مرا نزد خود به دوزخ ببری.
میسوزم، میسوزم؛
آتشم را با روغن فرو بنشان.
غرق میشوم، غرق میشوم؛
مرا در اقیانوسی ژرف بینداز.
بدن و روح - گزارش کتاب 2
دوباره سپاسگزارم از پشتیبانیها و تشویقهای همگی: چه اینجا، چه در گودرها و چه در وبلاگها، و البته در خانه!
کتاب دوّم، عنوانش هست «بدن و روح» نوشتهی لویی واکوان. معرفی من را از اینجا بگیرید. چهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه و کمی بیش از چهار مگابایت.
به جز کسانی که به جامعهشناسی شهری و حاشیهنشینی علاقهمندند، کتاب باید احتمالاً برای آنها که به مباحث اجتماعی ورزش علاقه دارند جذّاب باشد. اشتراک این دو علاقه را در سینا سراغ دارم. سینا جان! کتاب به آلمانی هم ترجمه شده. وقت کردی، نگاهی بهش بکن.
بوطیقای اشغال نظامی - گزارش کتاب 1
تصمیم گرفته بودم بعضی از کتابهایی را که اینجا در دانشگاه خواندهام، گاهی معرفی کنم. چون حرفزدن کمتر از نوشتن زمان میبَرَد، گفتم بد نیست به جای نوشتن، صدایم را ضبط کنم. فایدهی معرّفی کتابها این است که اوّل از همه، در ایران نوشتههای انسانشناسی زیاد ترجمه نمیشوند و اگر بشوند اولویّت با کتابهای تئوریست و نه با مردمنگاریها – در حالیکه مردمنگاریها فقط به دلیل ثبت زندگی یک گروه خاص نیست که ارزشمندند؛ نگاه و نظریّهی پشت نوشته هم مهم است و این نگاه و نظریّه و روش محدود به جغرافیای خاص و زمان مشخّص نیست و درسها در خودش دارد. بعد اینکه حجم خواندنیها اینجا واقعاً زیاد است. این نیمسال هفتهای دو کتاب، معمول بود. با اینکه خیلی وقتها مقالههای کوتاه بعد از خواندن هر کتاب مینویسیم؛ امّا حفظ و نگهداری اساس مطلب کتابهای گزیده و برداشت من از آنها به صورت صوتی، برای خودم هم مفید است و یادگار میمانَد. دستِ آخر اینکه اصولاً خوب حرف نمیزنم. شاید ضبط صدا، کمکم کند بهتر حرف بزنم. نهایتِ تلاشم را میکنم که معرّفیها کمتر از پنج دقیقه باشند تا سرتان درد نگیرد.
اولین کتاب، اسمش هست بوطیقای اشغال نظامی؛ نوشتهی سمادر لویه از انتشارات دانشگاه کالیفرنیا.
معرفی کتاب «راز» - کتاب نخست - بوطیقای اشغال نظامی – 89/4 مگابایت
دلِ من همی جُست پیوسته یاری
که خوش بگذراند بدو روزگاری
شنیدم که جوینده یابنده باشد
به معنی درست آمد این لفظ ، باری
به کامِ دل خویش یاری گُزیدم
که دارد چو یارِ من امروز یاری؟
بدین یارِ خود عاشقی کرد خواهم
کزین خوش تر اندر جهان نیست کاری
فرخی سیستانی
[بایگانی]
شکر
یک پیام صبحگاهی در زمستان مینئاپولیس: دمای هوا منهای هفت درجهی فارنهایت (منهای بیست درجهی سانتیگراد) و به زودی انتظار یک جبهه هوای سرد را داریم! اوّل با خودت فکر میکنی که طرف یا نمیداند سرد یعنی چه یا نمیفهمد منهای بیست درجه چهاندازه سرد است که تازه میگوید یک جبهه هوای «سرد» دارد نزدیک میشود. ولی بعد که با خودت فکر میکنی میفهمی که این در واقع بیان دیگریست از «باز برو خدا رو شکر کن ...» -ِ خودمان.
-----
چند روز به پایان ماه میلادی مانده. پهنای باند راز، لب به لب شده و ممکن است هر آینه لبریز شود. اگر این اتّفاق افتاد و راز را ندیدید، دوباره با شروع ماه میلادی نو سعی کنید. همهچیز روبهراه خواهد بود.
● جایزهی محسن رسولاف در جشن تصویر سال
● سایت رسمی دانشگاه آکسفورد- دربارهی مدرک جعلی علی کردان
● قابل توجهِ خوانندگان پروپا قرصِ راز
● جان به لب رسید از یاری!!!
[بایگانی]
پرواز
یکی جایی روی یکی از دیوارهای دانشگاه نوشته بود:
چرا [الکل] بنوشی و رانندگی کنی
وقتی میتونی ماریجوآنا بزنی و پرواز کنی؟
یک چیزی در مایههای ذم شبیه به مدح!
جمعهی سیزدهم
حدود نیم ساعت پیش به وقت مرکزی آمریکا، اوّلین جمعهی سیزدهم سال 2009 شروع شد. اینها جمعهی سیزدهم را (یعنی جمعهای که از بدِ حادثه باشد روز سیزدهم ماه) خیلی شوم میدانند. در واقع تا آنجا که فهمیدهام، برایشان جمعه به خودی خود شوم هست و سیزدهم باشد که دیگر قمر در عقرب میشود! امروز، بعضی حتّا از خانه بیرون نمیروند. از قرار، فوبیایی هم مربوط به این روز هست. ترس بعضی از جمعهی سیزدهم واقعاً جدّیست. آمارها نشان میدهد که کسبوکارها چیزی کمتر از یکمیلیارد دلار آمریکا را در این روز از دست میدهند. نکتهی جالب اینکه آمار تصادفهای رانندگی کم میشود؛ شاید به دلیل احتیاط بیشتر.
سال میلادی جاری، سه جمعهی سیزدهم دارد. بعدیش ماه آیندهست: مارچ. خدا به خیر بگذراند!
میخائیل باختین
ادامه...
موسیقی (15)
نوشته های دیگران (77)
وبلاگ قبلی راز (353)
پرسونا (6)
آموزش (31)
ادبیات، کتاب و نویسندگی (270)
جامعه شناسی (195)
شخصی (269)
عکس (34)
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001



